بادمپایی های لنگه به لنگه و روسری چروک
ودامن پاره صورت سیلی خورده اش را
برداشت وگریخت،،،می دویدوبرخاکستری تن کوچه گل می کاشت
صبح که شد خورشیدازشرم آفتابی نمیشد
ردپای اشکهابرزمین ماسید
خورشیددرمیان خرابه کز کرده بود
ردپای سیاهش زمین رالکه کرد
غروب ته مانده ی شادی را با خاک اندازی درگونی کرد
یه شب زمستونی
قسم میخورم......ما را در سایت قسم میخورم... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 154