خرید بک لینک

حاکمی به مردمش گفت:«صادقانه مشکلات رابگویید»

حسنک بلند شدو گفت:«گندم و شیرکه گفتی چه شد؟»

حسنک...

«مسکن چه شد؟»«کارچه شد؟»

حاکم گفت:«ممنون که مرا آگاه کردی،همه چیز درست میشود!»

یک سال گذشت و حاکم دوباره گفت :«صادقانه مشکلات را بگویید.»

کسی چیزی نگفت.کسی نگفت گندم و شیر چه شد؟کارومسکن چه شد؟

از میان جمعیت یک نفر زیرلب گفت:

«حسنک چه شد؟»

بیاد حسنک های شجاعی که از کنارمان پر کشیدند!!!

برچسب: نویسنده: بنیامین میرزایی تاريخ: چهارشنبه 25 شهريور 1405 ساعت: 17:10

ما آدمایی بودیم که دلمون نمی‌اومد کاسه‌ی آش نذری همسایه رو خالی برگردونیم،

طوری بودیم که هرجا روی زمین نون می‌دیدیم برمی‌داشتیم فوتش می‌کردیم و می‌گذاشتیم روی طاقچه‌ی تیر برق...

تاوان چیوپس میدیم ما؟؟؟

ما اگه غذامون خیلی خوشبو میشد حتما اون شب همسایه بغلی‌ام باید از اون غذا می‌خورد.

چیشد که این شد حال و روزمون؟

مگه نمیگن آدما نون دل مهربونشون رو می‌خورن؛

ما به کی نامهربونی کردیم که این شداوضاع مون؟

برچسب: نویسنده: بنیامین میرزایی تاريخ: چهارشنبه 25 شهريور 1405 ساعت: 17:10

پل ورسک از بزرگترین پل های راه آهنی ایران است. این پل در شهرستان سواد کوه در نزدیکی پل سفید قرار داره. این پل توسط رضاشاه بهره برداری شده است و از شاهکارهای مهندسی ایران به شمار میرود. پل ورسک که به پل پیروزی هم معروف است راه آهن تهران را به راه آهن شمال وصل میکند. پل ورسک در نزدیکی روستای ورسک قرار داره و طبیعت اطرافش فوق العاده زیبا و دیدنه. آب و هوای عالی و این طبیعت زیبا، در کنار مشخصه های منحصر به فرد این پل باعث شده است در سالهای اخیر این منطقه بیش از پیش مورد توجه گردشگران قرار بگیرد و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین میرزایی تاريخ: چهارشنبه 25 شهريور 1405 ساعت: 17:10

گفت دانایى که گرگى خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشرلاجرم جارى است پیکارى بزرگروز و شب مابین این انسان و گرگ زور بازو چاره این گرگ نیستصاحب اندیشه داند چاره چیستاى بسا انسان رنجور و پریشسخت پیچیده گلوى گرگ خویشاى بسا زور آفرین مردِ دلیرمانده در چنگال گرگ خود اسیرهرکه گرگش را دراندازد به خاکرفته رفته مى‌شود انسان پاکهرکه با گرگش مدارا مى‌کندخلق و خوى گرگ پیدا مى‌کندهرکه از گرگش خورد دائم شکستگرچه انسان مى‌نماید، گرگ هستدر جوانى جان گرگت را بگیرواى اگر این گرگ گردد با تو پیرروز پیرى گرکه باشى همچو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین میرزایی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 11:25

من برای حال خوبم می جنگم!قوی بودن در دنیای من، انتخاب نیست...یک قانون اساسی و اجباریست!اوضاع هر چقدر میخواهد بد باشدمن شکست را نمی پذیرم!به جای نشستن و افسوس خوردنمی ایستم و شرایط را تغییر می دهم!می جنگمزخمی می شومزمین می خورم، اما شکست هرگز!من عمیقاً باور دارم که شایسته آرامشم...و برای داشتنش با تمام توانم، تلاش میکنممن آفریده نشده ام که تسلیم باشمکه مغلوب باشمکه ضعیف باشم!من آمده ام که جهان را تسلیم آرزوهایم کنممن خواسته ام، پس می شود!من برای حال خوبم میجنگم!ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین میرزایی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 11:25

هر گاه عیبی در من دیدی، به خودم خبر بده نه کسی دیگر.

چون تغییر آن دست من است.

دوستم باش...

کار اولت باعث پیشرفت و بهبودم

می شود اما گزینه دوم غیبت است

و مرا در تاریکی نگه می دارد.

جمله ای که در یک هتل نوشته بود، شگفت زده ام کرد:اگر سبب رضایتت شدیم از ما سخن بگو،

وگرنه با خود ما بگو.

اینگونه غیبت از میانمان میرود.

بهشت وعده دور از دسترسی نیست

اگر بی بهانه خوب باشیم.

برچسب: نویسنده: بنیامین میرزایی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 11:25

به کودک خودکمک به دیگران را نیاموز،بلکه بیاموز که سخاوت جزئی از وجود انسان است.او را از جهنم نترسان،ذات او را پاک پرورش بده. وعده ی بهشت به او نده،به او بیاموز خوب بودن لازمه ی انسانیته.او را نترسان،به او شجاعته روبه رو شدن بده.او را منع نکن،به سوی زیباییها و خوبیها سوق بده.مغزش را محدود نکن،با اندیشه هایت،به او اندیشیدن یاد بده.نگو انسان موجود برتر است،بیاموز که هر موجودی با هر شکل و شرایطی به اندازه ی انسان حق زندگی دارد.از ثروتمند و فقیر برایش نگو،به او بیاموز ارزش انسانها به وجود درونیه هر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین میرزایی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 11:25

درود

نمانَد به کس، روزِ سختی، نه رنجنه آسانی و شادمانی نه گنج
بد و نیک بر ما همی‌بگذرد
نباشد دُژم هرکه دارد خرد
از آن‌سان که آمد همی‌زیستند
گهی شادمان گاه بگریستند
سرِ مایه‌ی مردمی راستی‌ست
ز تاریّ و کژّی بباید گریست
حکیم ابوالقاسم فردوسی
بادرود بيكران این چند وقت که اینترنت قطع بوده امیدوارم یه تار مو از سر کسی کم نشده باشه و حال همتون خوب باشه.شبتون بخیر باشه و روزاتون به رواداری و خرسندی...

حال دل همتون خوب

برچسب: نویسنده: بنیامین میرزایی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 11:25

حاکمی به مردمش گفت:«صادقانه مشکلات رابگویید»

حسنک بلند شدو گفت:«گندم و شیرکه گفتی چه شد؟»

حسنک...

«مسکن چه شد؟»«کارچه شد؟»

حاکم گفت:«ممنون که مرا آگاه کردی،همه چیز درست میشود!»

یک سال گذشت و حاکم دوباره گفت :«صادقانه مشکلات را بگویید.»

کسی چیزی نگفت.کسی نگفت گندم و شیر چه شد؟کارومسکن چه شد؟

از میان جمعیت یک نفر زیرلب گفت:

«حسنک چه شد؟»

بیاد حسنک های شجاعی که از کنارمان پر کشیدند!!!

برچسب: نویسنده: بنیامین میرزایی تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 11:25

گفت دانایی که: گرگی خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشرلاجرم جاری است پیکاری سترگروز و شب، مابین این انسان و گرگزور بازو چاره ی این گرگ نیستصاحب اندیشه داند چاره چیستای بسا انسان رنجور پریشسخت پیچیده گلوی گرگ خویشوی بسا زور آفرین مرد دلیرهست در چنگال گرگ خود اسیرهر که گرگش را در اندازد به خاکرفته رفته می شود انسان پاکو آنکه از گرگش خورد هردم شکستگرچه انسان می نماید گرگ هستو آن که با گرگش مدارا می کندخلق و خوی گرگ پیدا می کنددر جوانی جان گرگت را بگیر!وای اگر این گرگ گردد با تو پیرروز پیری، گر که باشی هم چو شیرناتوانی در مصاف گرگ پیرمردمان گر یکدگر را می درندگرگ هاشان رهنما و رهبرنداینکه انسان هست این سان دردمندگرگ ها فرمانروایی می کنندو آن ستمکاران که با هم محرم اندگرگ هاشان آشنایان هم اندگرگ ها همراه و انسان ها غریببا که باید گفت این حال عجیب؟... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین میرزایی تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 3:21

تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی

و بهترین غزل توی دفترم باشی

خدا کند که ببینم عروس گلهایی

خدا کند که عروس صنوبرم باشی

تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود

تو دست کوچک باران باورم باشی

بیا که روی لبت باغ یاس میرقصد

بیا گلم که خدا خواست دخترم باشی

تو آمدی و خدا خواست از همان اول

تمام دلخوشی روز آخرم باشی

تولدت مبارک بهانه زندگیم

البته تولدش الان نیس اما من بی تابم مث همیشه.

برچسب: نویسنده: بنیامین میرزایی تاريخ: جمعه 11 خرداد 1403 ساعت: 5:44

وقتی می مانی و می بخشی فکر میکنند رفتن را بلد نیستی .

باید به آدم ها از دست دادن را متذکر شد .

آدمها همیشه نمی مانند .

یک جا در را باز میکنند و برای همیشه میروند...

برچسب: نویسنده: بنیامین میرزایی تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1403 ساعت: 18:49

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شببدیناسن خوابها را با تو زیبا می کنم هر شبتبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاهچه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شبتماشایی است پیچ و تاب آتش ها …. خوشا بر منکه پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شبمرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوستچگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شبچنان دستم تهی گردیده از گرمای دست توکه این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشبتمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتابحضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شبدلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویشچه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شبکجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین میرزایی تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1403 ساعت: 18:49

این که تن به انجام هر کاری نمیدی، متعهدی و تو زندگیت چهارچوب داری نشون دهنده ی اصالته!چهارچوبی که خودت برای خودت تعریف میکنی و پایه و اساسش از "خانواده" شکل میگیرهکسی که چهارچوب داره اصالت داره؛اصالت رو نه میشه خرید نه میشه اَداش رو در آورد نه میشه با بزک دوزک بهش رسید!اصالت یعنی دلت نمیاد خیانت کنی.دلت نمیاد دل بشکنی.دلت نمیاد دورو باشی.دلت نمیاد آدمهارو بازی بدی و زیرآبی بری.دلت نمیاد دروغ بگی و هرز بپریاین بی عرضگی نیست!اسمش "اصالته" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین میرزایی تاريخ: جمعه 4 اسفند 1402 ساعت: 20:27

برای مهریماه قشنگم:برای تو سرودم تا نفس باریدراز انتظار واژه هاغزلم با همه بی برگی اش تقدیم به تو.....برایت اشک بافتم از حریر اشتیاقتا سحرگاهانلحظه ها با یک جهان تقدیم به توباد.......نبودی اما دیوار را نشانه کردم جای شانه های توای پرستوی نیازمشانه های بی پرم تقدیم تو .......تپش معنای زنده بودن داشتدر منجلابهای تردیدعشق با تمام دلپاکی اش تقدیم تو.......انتظار زاییده عشق استبعده هر کوچیچشم هایم با تمام بی قراری زیر پای تو........ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین میرزایی تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1402 ساعت: 16:21

صفحه بندی