
حاکمی به مردمش گفت:«صادقانه مشکلات رابگویید»
حسنک بلند شدو گفت:«گندم و شیرکه گفتی چه شد؟»
«مسکن چه شد؟»«کارچه شد؟»
حاکم گفت:«ممنون که مرا آگاه کردی،همه چیز درست میشود!»
یک سال گذشت و حاکم دوباره گفت :«صادقانه مشکلات را بگویید.»
کسی چیزی نگفت.کسی نگفت گندم و شیر چه شد؟کارومسکن چه شد؟
از میان جمعیت یک نفر زیرلب گفت:
«حسنک چه شد؟»
بیاد حسنک های شجاعی که از کنارمان پر کشیدند!!!
برچسب:
نویسنده: بنیامین میرزایی

ما آدمایی بودیم که دلمون نمیاومد کاسهی آش نذری همسایه رو خالی برگردونیم،
طوری بودیم که هرجا روی زمین نون میدیدیم برمیداشتیم فوتش میکردیم و میگذاشتیم روی طاقچهی تیر برق...
ما اگه غذامون خیلی خوشبو میشد حتما اون شب همسایه بغلیام باید از اون غذا میخورد.
چیشد که این شد حال و روزمون؟
مگه نمیگن آدما نون دل مهربونشون رو میخورن؛
ما به کی نامهربونی کردیم که این شداوضاع مون؟
برچسب:
نویسنده: بنیامین میرزایی
پل ورسک از بزرگترین پل های راه آهنی ایران است. این پل در شهرستان سواد کوه در نزدیکی پل سفید قرار داره. این پل توسط رضاشاه بهره برداری شده است و از شاهکارهای مهندسی ایران به شمار میرود. پل ورسک که به پل پیروزی هم معروف است راه آهن تهران را به راه آهن شمال وصل میکند. پل ورسک در نزدیکی روستای ورسک قرار داره و طبیعت اطرافش فوق العاده زیبا و دیدنه. آب و هوای عالی و این طبیعت زیبا، در کنار مشخصه های منحصر به فرد این پل باعث شده است در سالهای اخیر این منطقه بیش از پیش مورد توجه گردشگران قرار بگیرد و
برچسب:
نویسنده: بنیامین میرزایی
گفت دانایى که گرگى خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشرلاجرم جارى است پیکارى بزرگروز و شب مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیستصاحب اندیشه داند چاره چیستاى بسا انسان رنجور و پریشسخت پیچیده گلوى گرگ خویشاى بسا زور آفرین مردِ دلیرمانده در چنگال گرگ خود اسیرهرکه گرگش را دراندازد به خاکرفته رفته مىشود انسان پاکهرکه با گرگش مدارا مىکندخلق و خوى گرگ پیدا مىکندهرکه از گرگش خورد دائم شکستگرچه انسان مىنماید، گرگ هستدر جوانى جان گرگت را بگیرواى اگر این گرگ گردد با تو پیرروز پیرى گرکه باشى همچو
برچسب:
نویسنده: بنیامین میرزایی
من برای حال خوبم می جنگم!قوی بودن در دنیای من، انتخاب نیست...یک قانون اساسی و اجباریست!اوضاع هر چقدر میخواهد بد باشدمن شکست را نمی پذیرم!به جای نشستن و افسوس خوردنمی ایستم و شرایط را تغییر می دهم!می جنگمزخمی می شومزمین می خورم، اما شکست هرگز!من عمیقاً باور دارم که شایسته آرامشم...و برای داشتنش با تمام توانم، تلاش میکنممن آفریده نشده ام که تسلیم باشمکه مغلوب باشمکه ضعیف باشم!من آمده ام که جهان را تسلیم آرزوهایم کنممن خواسته ام، پس می شود!من برای حال خوبم میجنگم!
برچسب:
نویسنده: بنیامین میرزایی

هر گاه عیبی در من دیدی، به خودم خبر بده نه کسی دیگر.
چون تغییر آن دست من است.
کار اولت باعث پیشرفت و بهبودم
می شود اما گزینه دوم غیبت است
و مرا در تاریکی نگه می دارد.
جمله ای که در یک هتل نوشته بود، شگفت زده ام کرد:اگر سبب رضایتت شدیم از ما سخن بگو،
وگرنه با خود ما بگو.
اینگونه غیبت از میانمان میرود.
بهشت وعده دور از دسترسی نیست
اگر بی بهانه خوب باشیم.
برچسب:
نویسنده: بنیامین میرزایی
به کودک خودکمک به دیگران را نیاموز،بلکه بیاموز که سخاوت جزئی از وجود انسان است.او را از جهنم نترسان،ذات او را پاک پرورش بده.
وعده ی بهشت به او نده،به او بیاموز خوب بودن لازمه ی انسانیته.او را نترسان،به او شجاعته روبه رو شدن بده.او را منع نکن،به سوی زیباییها و خوبیها سوق بده.مغزش را محدود نکن،با اندیشه هایت،به او اندیشیدن یاد بده.نگو انسان موجود برتر است،بیاموز که هر موجودی با هر شکل و شرایطی به اندازه ی انسان حق زندگی دارد.از ثروتمند و فقیر برایش نگو،به او بیاموز ارزش انسانها به وجود درونیه هر
برچسب:
نویسنده: بنیامین میرزایی

نمانَد به کس، روزِ سختی، نه رنجنه آسانی و شادمانی نه گنج
بد و نیک بر ما همیبگذرد
نباشد دُژم هرکه دارد خرد
از آنسان که آمد همیزیستند
گهی شادمان گاه بگریستند
سرِ مایهی مردمی راستیست
ز تاریّ و کژّی بباید گریست
حکیم ابوالقاسم فردوسی
بادرود بيكران این چند وقت که اینترنت قطع بوده امیدوارم یه تار مو از سر کسی کم نشده باشه و حال همتون خوب باشه.شبتون بخیر باشه و روزاتون به رواداری و خرسندی...
حال دل همتون خوب
برچسب:
نویسنده: بنیامین میرزایی

حاکمی به مردمش گفت:«صادقانه مشکلات رابگویید»
حسنک بلند شدو گفت:«گندم و شیرکه گفتی چه شد؟»
«مسکن چه شد؟»«کارچه شد؟»
حاکم گفت:«ممنون که مرا آگاه کردی،همه چیز درست میشود!»
یک سال گذشت و حاکم دوباره گفت :«صادقانه مشکلات را بگویید.»
کسی چیزی نگفت.کسی نگفت گندم و شیر چه شد؟کارومسکن چه شد؟
از میان جمعیت یک نفر زیرلب گفت:
«حسنک چه شد؟»
بیاد حسنک های شجاعی که از کنارمان پر کشیدند!!!
برچسب:
نویسنده: بنیامین میرزایی
برچسب:
نویسنده: بنیامین میرزایی
تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی
و بهترین غزل توی دفترم باشی
خدا کند که ببینم عروس گلهایی
خدا کند که عروس صنوبرم باشی
تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود
تو دست کوچک باران باورم باشی
بیا که روی لبت باغ یاس میرقصد
بیا گلم که خدا خواست دخترم باشی
تو آمدی و خدا خواست از همان اول
تمام دلخوشی روز آخرم باشی
تولدت مبارک بهانه زندگیم
البته تولدش الان نیس اما من بی تابم مث همیشه.
برچسب:
نویسنده: بنیامین میرزایی
برچسب:
نویسنده: بنیامین میرزایی
برچسب:
نویسنده: بنیامین میرزایی
برچسب:
نویسنده: بنیامین میرزایی