
حاکمی به مردمش گفت:«صادقانه مشکلات رابگویید»
حسنک بلند شدو گفت:«گندم و شیرکه گفتی چه شد؟»
«مسکن چه شد؟»«کارچه شد؟»
حاکم گفت:«ممنون که مرا آگاه کردی،همه چیز درست میشود!»
یک سال گذشت و حاکم دوباره گفت :«صادقانه مشکلات را بگویید.»
کسی چیزی نگفت.کسی نگفت گندم و شیر چه شد؟کارومسکن چه شد؟
از میان جمعیت یک نفر زیرلب گفت:
«حسنک چه شد؟»
بیاد حسنک های شجاعی که از کنارمان پر کشیدند!!!
برچسب:
نویسنده: بنیامین میرزایی